صفحه نخست
درباره نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
آرشیو وبلاگ
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
دی ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱
مهر ۸۱
لینک دوستان
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار
ايران
اخبار ict
تالارهاي
گفتگو
خرید
اینترنتی
آمار و خروجی
rss 2.0

لوگوی دوستان

به همین راحتی 7 سال گذشت،شاید روزی که برای اولین بار یک جمله رو تو این وبلاگ نوشتم دقیقا یادم نیاد ولی آرشیوم اینو بهم یادآوری میکنه که چی بودمو از کجا شروع کردمو الان کجام! شاید به اینجا که می رسیم باید یه جمله کلیشه ای بنویسم مثل این که پله های ترقی رو یکی یکی طی کردم یا یه جمله هنری مثل این که در یک نقطه در جا زدم نقطه ای بنام زندگی...
ولی حقیقت اینطور نیست چون این چند سال تجربیات جالبی کسب کردم همه در زمینه روابط اجتماعی و هم در زمینه فناوری اطلاعات.جالب از این جهت که هم تلخ بود هم شیرین،شاید کسایی که این وبلاگ رو می خوندن و پیگیری میکردن بپرسن که این چند وقت کجا بودی؟ من تو این چند وقت جاهای مختلف مطلب می نوشتم.چون اون زمان پرشین بلاگ خیلی مشکل داشت و خیلی بلاگرها رو اذیت می کرد ولی الان خیلی قوی شده،من تو تمام سرویس های ارائه وبلاگ مطلب نوشتم ولی دیگه از اجاره نشینی خسته شده بودم گفتم برگردم به خونه خودم واسه همینم اگه بیبنید این آرشیو رو دارم درستش می کنم ولی یخورده طول می کشه تا آرشیو مرتب بشه.شاید یه سری از مطالب رو پاک کردم البته اونایی که مربوط به 81-82 هست و به جاش مطالب دیگه ای آپ کردم ولی یکی از بچه ها میگه اون مطالب جزی از خاطرات هست و خاطرات هم جزئی از زندگی.این شعر رو هم از آرشیو انتخاب کردم.
مرا به یاد آور وقتی رفته ام
و ره سپار سرزمین سکوت شده ام
وقتی دیگر نمی توانی دست مرا در دست بگیری
و من نمی توانم میان ماندن و رفتن دودل باشم
دیگر برای هر حرف ونیایشی دیر است
و اگر زمانی مرا از یاد بردی ودوباره به یاد آوردی اندوهگین مباش
بهتر است مرا فراموش کنی ولبخند بزنی
تا اینکه با یادم باشی اما ساکت واندوگین
...